شعر و دیگر هیچ

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با « الله» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : فهیمه و حضور و کوچه و آتشنشان و نگاه و نبودنت و زن و آیدا و سرگردان و از خواب و نیک رویان و خدا و عشق و سرنوشتِ برگها و غمزده و پائیز و بوسه و غروب و مادر و مرگِ مهربان و افکارِ پریش و زنبور عسل و قانون و درختان و کودکِ شاعر و چرخ فلک و کودکی ام و رفیق

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت شعر و دیگر هیچ دسترسی پیدا کنید

فهیمه

فردوس برین گوشه ای از صورت یار است بی شک که در آن دستِ خداوند به کار است هم جلوهٌ خورشید ز چشمش متجلی ست هم ماه درخشان به شبِ تیره و تار است یارب چه سرشتی که چُنان حوری جنت آئینهٌ حُسن است و جمالش چو نگار است مفتونم و دلداده و آزرم ز تقریر لاغیر که تدبیر مرا صبر و قرار است هر چند زمانه نکند یاری و احسان حال دل از اندیشهٌ او همچو بهار است #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

حضور

در ابتدایِ عصر پر موج از ابتهاج گامی به سمت چپ گامی دوباره راست پیوسته پا به پا تا لحظه ی وصال بازیِ مردمک چشمی پُر انتظار صد جمله در مرور الوانِ واژه ها پَر میزند خیال تا دورهایِ دور تا انتهایِ شب تا در دلِ حضور ... #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

کوچه

به کوچه میزنم ؛از خوابِ دیوارها سقفها ؛نشسته بر پایه های ضخیم ،حاکمانِ حصارِ امنِ آدمی اند !به کوچه میزنم ؛آسمانچشمانم را میرقصاند ! خدا را در رنگها میتوان دید !خدا را در آسمان میتوان یافت ! به کوچه میزنم ؛از خستگیِ خیالهایی که نشکفته پژمردند ! به کوچه میزنم ؛شاید لابلایِ سنگفرشها طرحی از رویایم را پیدا کنم ! پیاده رو ؛صبورترین سنگها را به زیر پای رهگذران فرش کرده است ! اما ... پیاده روهاخسته تر از گامهای منند ! #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

آتشنشان

بیخبر، از آتش و آوار بود قهرمانِ قصه ی تهرانِ ما بی مدال و بی نشان آتشنشان نامِ او جاوید بر ایرانِ ما #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

نگاه

برای لحظه ای خودت را جای من بگذار چشمانت را ثانیه ای ببند ... از جای من خودت را نگاه کن ! "حالا هر دو دیوانه ایم" #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

نبودنت

همیشه خاطراتِ تلخ نیستند که آزارم میدهند ! اندیشیدن به روزهای بودنت در این روزها که نیستی هر لحظه میکُشد و زنده ام میکند ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

زن

زن را که نباید گرفت! زن را باید در خانه ی آرامشِ قلب جای داد !و گاه باید در ایوانِ چشمها نشاند و سایبان امنیت را بالای سرش گذاشت ! زن را باید ستود ، زن را باید فهمید ! زن را نباید گرفت ! زن را باید در حصارِِ بی حصارِ مردانگی رها کرد و به تماشای پروازِ پروانه وارش نشست ! زن را نباید گرفت !زن را باید آزاد کرد ! #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

آیدا

آه از آن جادویِ چشمانت ندانم چون کنمبیخودم، درمانده ام وز دوریت دل خون کنم یادگاری، تیرِ مژگانت نشاندی بر دلمحال گشتی لیلی و خود را چُنان مجنون کنمدل سپردم بر نگاهت کاو مرا دیوانه کردهمچو عشاقان نه دل را بلکه جان مفتون کنم ای که عشقت را چو رازی در دلم بنهفته امروز و شب با یادِ رویت دیده ها جیحون کنم #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

سرگردان

قصد کردم که ز چشم تو سرایم غزلیزان سبب محو تماشای نگاهت گشتم ، خط شعرم گم شد !حال با این همه سرگردانی می سرایم از نو ، شعری از جنس پریشانیِ خویش ! #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

از خواب

میتابدم به صبحخورشید بی امان مژگان گره به هم...پیکارِ نور و چشم وین نقلِ کهنه ایست ! یکسر شوم ز خوابیکسر روم به خواب اما حکایتی ستاز خواب تا به خواب ! #مسعود_خورابه ...

ادامه مطلب

نیک رویان

نیک رویان همه جمعند و نمیدانم من به که باید بسپارم دلِ دیوانه ی خویش #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

خدا

نِگهم سوی خداست ،،، تو خداوندِ بزرگ تو نگاهت به کجاست؟ تو که نزدیکتری از رگِ گردن حاشا ...! پس چرا اینهمه آدم تنهاست ؟ #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

عشق

خوشا من که در همه حال مست و بیدلم چو از ازل سرشته اند عشق را با گِلم #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

سرنوشتِ برگها

پچ پِچی دارند باهم برگهای خشک و زرد در دلِ شبهای پاییزی ، ببین،،، باز برگی شاخه ای را ترک گفت ! جمعشان جمع است و گاهی با نسیم ، بازیِ گرگم به هوا می کنند. شاعری از دور می آید ولی بیخبر از بازیِ برگ است و باد میشود فریادِ هر برگی بلند،ناله ها بر گوشِ او خش خش کنان حسِ شعرش را دوچندان میکند ! آنطرف عکاس با چشمانِ تیز رقص آنها را تماشا میکند ! گاهگاهی هم دو عاشق بیخیال چشم در چشمِ همند و پا به پا ! میکنند اما فرار آن برگها از نگاهِ خسته ی مردی غریب بر لبش سیگار و نادانسته او میزند بر جانِ هر برگ آذری ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

غمزده

از من گذشته عمری و بی یار و غمزدهگشتم خموش، سردم و بیمار و غمزده در آرزوی دیدنِ رویش به خوابِ شب حسرت به خوابم و بیدار و غمزده #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

پائیز

فصل سوم که می آمد،،، یقه ی بارانی اش را تا زیر چشم بالا میکشید ! و هر روز در همان ساعتِ همیشگی از مسیری پر درخت عبور میکرد ! نمیفهمیدمش !!! شاید معشوقه اش "پائیزی" بود...! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

بوسه

شهد لبهای تو از قند و شکر بیشتر است من نترسم ز مرض قند، ببوسم دائم #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

غروب

شاید اگر غروب نبود ، کسی دلتنگ نمی شد ! شاید اگر دلتنگی نبود ، غروب دیده نمی شد ! شاید غروب هم دلتنگِ کسی ست ! شاید او هم غروبی دارد،،، برای دلتنگی اش !!! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

مادر

وابستگی به مادر و ترسِ جدایی از او، ناخواسته انسان را وادار به گریه میکند !دو بار گریه یکی هنگام جدا شدن از رحِمِ مادر !دیگری مرگ مادر ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

مرگِ مهربان

مرگ چه ذاتِ مهربانی دارد !! بعد از رفتنِ پدر و مادرم، تازه فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده !!! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

افکارِ پریش

خاطرات همیشه زنده اند ! با مایند، در مایند ! میخوابند، بیدار می شوند ! فقط جایشان متفاوت است ! گاهی به شکلِ بیتی از شعری ! گاهی به شکلِ آهنگی قدیمی ! برخی ایستاده درچهارچوب قاب عکس ! برخی چو زخمِ نشسته بر روی بدن ! و برای من همین شب نشینی هاست باافکار پریش ! #شب_نشینی_با_افکار_پریش #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

زنبور عسل

ازش پرسیدم :- شغلت چیه؟ جواب داد :- پرورش زنبور عسل مدتها ذهنم درگیر این بود که چرا آدمها باید بچه های زنبورها رو پرورش بدن، در حالی که کلی بچه تو افریقا دارن از گرسنگی میمیرن. اما کم کم فهمیدم که پرورش زنبور عسل نه بخاطرِ خودِ زنبورهاست، بلکه بخاطر عسلیِ که آدما ازش استفاده می کنند ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

قانون

قانون را فقط برای قشر ضعیف نوشته اند وگرنه عزرائیل تا الان باید بارها اعدام شده بود !!! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

درختان

آدمهادرختان را می برّند تا از آنها قلم و دفتر بسازند ! و بعد با قلمهای ساخته شده در دفترها برای آیندگان از فواید درخت می نویسند ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

کودکِ شاعر

چه کودکانه سرم به بازی با کلمات گرم بود ! آمدی و چه ساده شاعرم کردی ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

چرخ فلک

هیچ انسانی به خواستِ خود به این دنیا نیامده ! هیچ انسانی به خواستِ خود زندگی نمی کند ! و هیچ انسانی به خواستِ خود نمی میرد ! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب

کودکی ام

بچه که بودم به غذا میگفتم "قاقا"و این کلمه چقدر اطرافیانم رو ذوق زده میکرد !بزرگتر که شدم وقتی میگفتم "قاقا" میخوام، نه تنها براشون جذاب نبود، بلکه منو از گفتنش هم منع میکردن و میگفتن : بگو غذا میخوام !سالها گذشت و هر تکیه کلامی که رو زبونم میومد و تکرار میشد، بعد از مدتی دلِ اطرافیان رو میزد !تا اینکه روزی درگیرِ عشق شدم و با کلمه ی "دوستت دارم" معشوقم رو در جریانِ احساساتم قرار میدادم !اما هیچ فکر نمیکردم که این دو کلمه هم مثل بقیه طرفم رو دلزده کنه !هربار که تکرار میکردم، براش عادی تر میشد. تا اینکه کلا نسبت به اون دو کلمه و احساسات و حتی خودِ من هم بیتفاو...

ادامه مطلب

رفیق

- ببین رفیق ؛میدونم که کارم اشتباهه، ولی تو "باید" اینکارو برام انجام بدی. - چرا من "باید" انجام بدم ؟ - چون خودت گفتی که بهترین رفیقتم ! - ببخشید، ولی من نمیتونم انجام بدم ! - چرا اونوقت ؟ - چون دقیقا تو بهترین رفیقمی !!! #مسعود_خورابه...

ادامه مطلب