سرنوشتِ برگها

خرید بک لینک
پچ پِچی دارند باهم برگهای خشک و زرد
در دلِ شبهای پاییزی ، ببین،،،
باز برگی شاخه ای را ترک گفت !

جمعشان جمع است و گاهی با نسیم ،
بازیِ گرگم به هوا می کنند.

شاعری از دور می آید ولی
بیخبر از بازیِ برگ است و باد
میشود فریادِ هر برگی بلند،
ناله ها بر گوشِ او خش خش کنان
حسِ شعرش را دوچندان میکند !

آنطرف عکاس با چشمانِ تیز
رقص آنها را تماشا میکند !

گاهگاهی هم دو عاشق بیخیال
چشم در چشمِ همند و پا به پا !

میکنند اما فرار آن برگها
از نگاهِ خسته ی مردی غریب
بر لبش سیگار و نادانسته او
میزند بر جانِ هر برگ آذری !

#مسعود_خورابه

شعر و دیگر هیچ ...

ما را در سایت شعر و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 12:04

صفحه بندی